هيچگاه سخن خمينی که در هواپيما بسوی ايران در پرواز بود (در برابر پرسش چه احساسی داريد؟) از يادم نخواهد رفت. پاسخ به پرسش چه احساسی داريد بسيار ساده بود. هيچ.
يعنی هيچ احساسی نسبت به مردم يا دست کم به کسانیکه در راه به اصطلاح انقلاب کشته شدند،نداشت.
(صرف نظراز صداقت کلام خمينی و تعجب ازکسانيکه با همه اين وجود بدنبال او راه افتادند،ولی نگرش من
به بـُعد ديگر اين رخداد تاريخی است)
کسی که نسبت به ياران خود احساسی نداشت، چگونه می توانست به تاريخ وفرهنگ باستانی ايران ارج نهد؟
جهان ازهمان ابتدای 57 شاهد بود که در گوشه ايی از اين کره خاکی بنام ايران مردمشان گام به عقب مي نهند و
تمدن را با خرافه مبادله ميکنند.
اين سخن بی احساس خمينی مرا واداشت مسائل ريز ولی ريشه دار را که در درازمدت اثر بسيار
ويـران کننده نيز برجای ميگذارد، مورد بررسی قرار دهم. چيزی که بسادگی بچشم نمی آيد.
همين سخن بود که مرا درژرفای تاريخ وسياست فرو برد. مرا وادار به شناخت و پژوهش گروههای سياسی
ايران و تناسب آنها با تاريخ نياکانم کرد.
برايم ثابت گشت که هر حزبی يا رهبر سياسی يک مرکز ثقل دارد، صرف نظراز سخنان ظاهری و قوانينی
که برای حزب خود و يا جامعه وضع ميکنند،در پستوی انديشه خود ازآن پيروی ميکند.
آری. کسی بحرف ساده خمينی که آشکارا به فرهنگ ايرانی توهين ميکرد يا تمام تاريخ وفرهنگ
چندهزارساله را آثارباطله ميدانست،توجه ايی نداشت.! امـّا چرا؟
(شايد هم بجای توجه به اهميت آن بدنبال پول نفت و آب و برق رايگان بودند. شايد هم فرهنگ اسلامی را بجای فرهنگ ملّی قلمداد
کردند.نامادری را جای مادر اشتباه گرفتند)
همانطور که اشاره شد احزاب بايدخوشان را هم براساس سنتهای بومی جامعه و هم براساس حقوق بشر
مدرن تطبيق دهند. حال آن سنتهای بومی چيست؟ آن سنتها همان شناسنامه و هويت ملّی مردمان همان
سرزمين است که شامل آيين ها، جشنها و تاريخ کهن آنان می باشد.
(بعنوان مثال ساختار کلّی دولت و ديپلماسی آمريکا با هرحزب حاکم آن، با ساختار زيربنايی انگليس و آلمان
متفاوت است . دکترين و مرکز ثقل ديپلماسی انگليس را محافظه کاری تشکيل ميدهد. زيـربناي ديپلماسی
آلمان هم صرف نظر از اينکه چه حزبی حاکم است ،نظم وجامعه گرايی تشکيل ميدهد و آمريکا به
دلائل ابرسرمايه بودن و رهبری سرمايه بگونه ايی ديگر در ديپلماسی خود عمل ميکند.
احزاب نيز با توجه به زير بنای سياسی وبافت جامعه خود همراه با ميراث آن، روند حزبی خودرا با آن تطبيق
ميدهند. هر حزبی نيز اساسنامه ايی دارد. اين اساسنامه ها اگر ناهماهنگ با زيربنای جامعه باشند عقيم خواهند
مــاند ودر زمان مشخصی به شکست می انجامد. )
مثلاً احزاب ژاپنی دمکراسی را با آيين کهن ژاپن تطبيق داده و آنرا نيز پاسداری ميکنند و در نهايت حتی
بصدور فرهنگ ژاپن نيز می پردازند. از ورزش رزمی گرفته که واژه های ژاپنی را صادر ميکند تا شيوه
خوراک و پوشاک ژاپنی و.... (امپراطور ژاپن وظايف ميراث فرهنگی را بيشتر بعهده دارد)
ديديم که ژاپن هم صنعتی شد و هم از ميراث کهن خود پاسداری کرد بدون آنکه مورد تهاجم فرهنگی قرار گيرد.
واژه ايی ملايان برای فريب بکار ميبرند.
سوای اساسنامه ايی که احزاب مختلف سياسی،مذهبی برای خود می نويسند يک تمايل و تمرکز خاصی
به نهان درونی خود دارند. وقتی خمينی ميگفت بداد اسلام برسيد تنها اسلام و قوانين شريعت اسلامی برایش مهم بود صرف نظر از قوانينی که در مجلس شورای اسلامی نوشته بودند و بتصويب رسانده بودند.ديديم که بيشترشان به
مرحله اجراء در نيآمدند. بر بالای مجلس نيز شورای نگهبان رابعنوان راهبند قوانين مدرن فليترگذاری کردند.
وقتی کسی يا جريانی تمرکز و تمايل درونی آنرا قوانين اسلامی و غيرملّی تشکيل ميدهد، طبيعتاً در حاکميت او
کليّه قوانين ها و مراسم ها و آداب رسوم ملّی و فرهنگی آن نيز تحت شعاع همان عقيده درونی آنها قرار ميگيرد و
در غبار زمان (چه عمد چه غير عمد) به بوته فراموشی سپرده ميشود.
البته فرهنگهای پاسيو ومنفعل بمرور زمان نيست ميگردند. خوشبختانه فرهنگ ايرانی از نوع فعال ونيرومند
بوده وهست که تا کنون با آنها به نبرد پرداخته و آنان را نيز تا حدودی متمدّن نمود.
(همانطوريکه فرهنگ مصر وبربرهای الجزاير بمرور زمان در غباراسلامی محو شدند.)
ساده تر بگويم.ممکن است برای فريب افکار عمومی جامعه، بظاهر قوانين کار،مدنيت،زنان وغيره را اندکی آب ورنگ مدرنيته نيزبه آن بدهند. ولی از آنجائيکه شالوده ذهنشان را انديشه های ناهمگون تشکيل ميدهد، باگذشت زمان ماهيت اصلی آنها هويدا ميشود و بر ساير قوانين و لايه های جامعه سايه می افکند. آغاز چالشها.
بنابراين، اين موضوع مرا واداشت به بررسی احزاب و سازمانهايی بپردازم که دست کم سوای قوانين روزمره آداب
سنت و فرهنگ کهن مرا نيز مورد توجه قرار دهند و آنرا حذف نکنند.
چگونه بايد به احزاب نگريست وآنها راشناخت؟.
اين تنها احزاب اسلامی نيستند که آگاهانه به تخريب فرهنگ و تاريخ ملّی می پردازند. احزاب و سازمانهايی هستند
که نام ونشان اسلامی ندارند ولی آنها نيز تمايلی به تاريخچه فرهنگی ايران ندارند و ناخواسته ويا ناآگاهانه
آيينها و جشنهای کهن را به بوته فراموشی می سپارند. (دربازار سياست ايران بسيارند)
بنابراين ما ميبايست دورن را بنگريم و حال را، نی برون را بنگريم قال را. ما ايرانيان نمی توانيم
کوروش هخامنشی ها،داريوشها،فردوسی ها وشاهنامه را از ياد ببريم. همه اينها شناسنامه و هويت ملّی ما هستند.
هر گروه و دسته ايی که فقط شعار آب و نان و يا دمکراسی ميدهد بتنهايی کافی نيست.آن کس يا گروهی که
می گويد ما برای ايران دمکراسی میخواهيم ولی از نشان شير وخورشيد هراسان است، خودرا درپشت نقابی
پنهان کرده اند که هيچگاه متوجه فاصله ژرف خود با جامعه ايی که درآن زيست ميکنند،نمی شوند.
احزابی و يا رهبرانی که تمايل ملّی ندارند ولی بظاهر خود را ملّی نشان ميدهند سرانجام در طی يک مسافت زمانی بمحل تقاطع و نقطه برخورد انديشه هايشان با واقعيات جامعه ميرسند، آنگاه مجبورند ماهيت خود را رو کنند.
اينجاست که يا دچار انشعاب ميشوند يا اگر قدرت در دستشان باشد ديکتاتور ميشوند و زور خودرابمردم وبه جامعه
تحميل ميکنند. اين يک قائده کـّلی وجهانی است. (دراينجا يک مسئله مهم در شيوه اعمال زور نهفته است که بعداً به
آن اشاره ميکنم)
نمونه آشکار محل تلاقی انديشه ها ،شيخ فظل الله نوری بود.
او در آغاز با جنبش مشروطيت همگام بود ولی وقتی ديد که مشروطيت خواسته های مدرنی دارد که با انديشه و
شريعت اسلامی منافات دارد ،خود را کنار کشيد. البته ابتدا خواستند آنرا مشروعه کنند که نتوانستند.
درآنجا نخستين جرقه های تفاوت وتضاد مدرنيته با مذهب در ذهن مردم زده شد. تا اينکه پس از شورش 57 رسماً
و عملاً برای مردم ايران به اثبات رسيده شد که قوانين نامتغيّر سنتی اسلام چه فاصله و تضادی با دموکراسی
و آزادیهای فردی دارد. البته اين آزمون به بهای بسيار گران پرداخت شد.
در ايــنجا نياز مبرم به توضيح و پالايش جامعه ايران با فرهنگ دوگانه آن نسبت به ساير جوامع می بينم.
اگر جامعه يکدست ژاپن را مثال زدم در واقع يکدست وهماهنگ است. مانند ايران درگير دو تقويم و دو فرهنگ
متضاد نيست. يعنی ما در آغاز نياز به يکدست شدن جامعه و رهانيدن ايران از دوگانگی فرهنگی داريم سپس
بايد استارت حرکت مدرنيته را در ايران بزنيم. در مقابل مشروطه نبايد مشروعه داشته باشيم.
اينجاست که چنين جوامعه ايی نياز به زور آميخته با اقتدار دارند تا بتواند موازين حقوق بشر را اجرا کنند.
در واقع اگر من هم جای رضا شاه بودم در برابر آن قانون مجلسی که شاه را موظف به شيعه بودن ميکرد،
قد عـَلـَم ميکردم. در واقع بدليل همين دو گانگی وخلاء اقتداربود که در سال 57 نظام شبه مشروطه ايران توسط مشروعه شکست خورد.از ديدگاه من سال 57 تکرار قادسيه بود.
اينجاست که جامعه ايران نياز به دو جهش برای دسترسی به تمدن و مدرنيته دارد.
جامعه ايران نمی تواند مانند مشروطيت اروپا و ژاپن با يک جهش بسوی مدرنيه برود.
ما يک جهش برای رنسانس نياز داريم (انقلاب فرهنگی) و سپس با جهش دوم بايد خودمان را همتراز جوامع
مدرن کنيم در غير اينصورت تاريخ تکرار ميگردد وچه بسا بسياری از کارتلهای نفتی جهان از اين تــــکرار
چرخه جاهليت خوشحال ميشوند.
خوشبختانه نسل امروز تفاوت نام اهورا و الله را ميداند. تفاوت کوروش با انواع امامان شيعه را ميداند.
در يک جمله خلاصه کنم. تفاوت فرهنگ بومی غير بومی را ميداند. آری ميداند که سيستم های پادشاهی
اروپا وژاپن حافظ وپاسدار فرهنگ بومی خود هستند نه غيربومی.
بنا براين با چنين دانش و شناختی بدنبال نظام ساختاری آينده ايران می رويم. اگر نظامی يا حزبی نتواند
هويت چندهزار ساله مارا حفظ کند. اگر نتواند آيين کهن پادشاهی و فرهنگ شاهنامه را حفظ کند، محکوم
به شکست است همانگونه که تازيان و مغولان و...شکست خوردند و نتوانستند فرهنگ پارسی را در خود هضم
کنند. چه رسد به احزاب و سازمانهای نوپای ايران.
چــنـين ويژگيهایی را در کدام جريان سياسی می توان يافت؟
يک نيم نگاهی به احزاب چپ افکندم و رفتار آنها را درعمل بررسی نمودم. تضاد آنها بسيار آشکار بود. آنها ابتدا
يکسال نوری با احزاب چپ جهان صنعتی فاصله داشتند چه رسد فاصله آنها با دموکراسی و آيين ملّی ايرانی.
يک نمونه بارز که نقاب آنها را بسرعت از چهره برداشت، مخالفت آنها با شرکت کارگران در سهام کارخانه ها بود!!
يعنی کارگر بايد يک عمر ساده و برده وار زيست کند بدون آنکه مالک ابزار يا سرمايه ايی گردد.
بهمين دليل کسانيکه دَم از گارگر ميزدند اولين مخالفان طرح سهيم شدن 20% کارگران در سهام کارخانه در
زمان شاه بودند. حتی به کارگران نيز توهين نموده و آنان را (لُمپن پرولتاريا) می نماميدند.
نو رسيده های مجهوالهويه که جمهوريخواهان نام دارند.
جمهوری خواهان که يک تشکيلات نوپا هستند که هنوز نه انسجام نظر دارند و نه اساسنامه زيربنايی آنان
شفاف است. دليل آن نيز اينست که قسمت اعظم جمهوريخواهان تشکيل شده اند از چپهای وامانده از ايدولوژی
همراه با عقده های گذشته.
اين طيف نورس هنوز جايگاه خود را در ميان مردم نيافته است. هنوز احساس ميکنند.
که با جناحی از رژيم اسلامی ميتوان کنار آمد. هنوز تفاوت فرهنگ و آيين بومی و غير بومی را نمی دانند.
صرف نظر ازتمام نواقص ايدولوژيکی که جمهوريخواهان دارند ،هنوز هم با تاريخچه ايران و آثار چندهزارساله
تمدن ايران بيگانه اند و مرکز ثقل انديشه آنها تهی از هويت ملّی است.
آنان نيزممکن است برای پيشبرد اهداف خود برخلاف ميل باطنی شان دَم از مسائل ملّی هم بزنند که تمايلی
از گرايايشات ملّی و فرهنگ باستانی در آنان ديده نمی شود. صرف نظر از ناهمگون بودن آنان، امـــّـآ
آنها نيز مانند شيخ فضل الله نوری در تقاطع انديشه ها مجبورند ماهيت اصلی خود را نشان دهند.
ديگر هنگام آن نيست که تاريخ را تکرار کنيم وثروت ايران و مردم ايران را قربانی تست های آزمايشگاهی
احزاب و سازمانهای سياسی قرار دهيم.
جمهوريت خود زير مجموعه ايی در نظام پارلمانی پادشاهی موجود است.
در واقـع جمهوری به اضافه پاسداری از آيينهای کهن ملّی و ايمان به آنها ميشود مشروطيت.
آنچيزی در درجه نخست مورد نياز است، ساختن بنا و سيستم استوار پارلمانی است که اقتدار قانون را بر جامعه و
بر احزاب تحميل کند.
پارلمانی که برای همه ما چارچوب انتخاب کند نه آنکه حزبی برای پارلمان چارچوب تعيين کند.
آری.خلاصه آنکه مردم ايران نياز به يک پارلمان قانونگذار مقتدر دارند که هم زندگی وآسايش برای آنان تاُمين
کند وهم آيين نياکانشان را که يک شناسنامه ملّی برای ايرانيان در سراسر جهان است،تاُمين کند.
همانند بسياری از کشورهای مدرن وصنعتی جهان. به چنين ساختاری اصطلاحاً مشروطه می گويند.
اين بمعنای سلطنت نيست. بکار بردن واژه سلطنت برای مشروطه خواهان، انگی بيش نيست.
اين واژه را دشمنان آيين ايرانيان يا عمداً از روی ستيزبکار می برند يا از روی نادانی وعدم شناخت نسبت
فرهنگ کهن شاهنامه ايی ايران بر زبان می رانند.
همانگونه که آخوندها برای در حصار نگهداشتن وترساندن مردم از مدرنيته واژه تهاجم فرهنگی را بکار ميبرند!
چه تهاجمی خطرناکتر از خودشان که تمام غرور وفرهنگ ملّی ايرانيان را در آستانه نابودی قرار دادند.
يک جمله از شيلر آلمانی بيادم افتاد که می گويد انسان آنجاست که در آنجا بازی وجشن هست.
(تفسير ترجمه آنست که انسانيت را می توان در مکانی يافت که جشن و شادی وآيينها هستند وگرنه
تفاوت انسانها با جانوران چيست؟)
آری .مرکز ثقل مشروطه خواهان همانا پاسداری از آيين ها ورسومات ملّی افزون بر آنکه همزمان با مدرنيته
جهانی پيش میرود.در مقاله ايی شيوه های اقتصادی مدرن را که از وظايف مشروطه (پارلمانی پادشاهی) هست
درج خواهم نمود.مشروطيت در طی اين صدسال بسيار بزمين افتاد وايستاد.ميداند که ازچه می گويد و چه
سيستمی ارائه ميدهد.
شما تنها در زير مجموعه مشروطيت است که ساير احزاب راست و چپ را می بينيد. در حالت برعکس آن
هيچگاه تنوع احزاب نخواهيد ديد. اين جمله يک واقعيت تاريخی است. اگرچه تلخ وهضمش سخت است.
وقتی شاهزاده رضا پهلوی ميگويد اگر جمهوری موفق بشود من به 90% هدف خود رسيده ام، شما چنين
فرازمان (جمله) را از زبان هيچ يک از احزاب و گروهای ديگر نشنيده ايد و نخواهيد شنيد.
زيرا آنها هنوز در پستوی انديشه شان غرق در ايدولوژيهای محال خود هستند. بهمين خاطر است که اگر
هر ماه عضو يک حزب يا گروهی هم شوند ماهيت آنها همانطور ثابت می ماند.
با اميد به اينکه ايران برای همه است و همه برای ايرانند بتوانيم کـُلنگ بنای ساختمان مدرنيته ايران را
بزنيم . مشروطيت دری بسوی تمدن مدرن جهانی. 19 آبان برابر با 10 نوامبر نيک جعفرزاده
jnik@aol.com
1 comment:
درود بر شما
نوشته های ارزشمندتان را خواندم و لذت بردم. پیروز باشید
پاینده ایران
Post a Comment